بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

کسی می تواند به من بگوید که چطور سقف شیشه ای را بشکنم؟

نویسنده: زهرا عطارپور

زمان مطالعه:5 دقیقه

کسی می تواند به من بگوید که چطور سقف شیشه ای را بشکنم؟

کسی می تواند به من بگوید که چطور سقف شیشه ای را بشکنم؟

بی‌دلیل نیست که برای مخدوش‌کردن سکوت، از فعل «شکستن» استفاده می‌شود. انگار باید بدانی از کجا و چطور آن را بشکنی. می‌توانی مشت بکوبی، حتی رویش بپری، اما باز هم نشکند.

 

همیشه از نوع ویژه‌ی رابطه‌ی بین پدر و پسر شنیده بودم؛ از سکوت، از احترامی که میان آن‌ها جریان دارد، از عشقی که در لایه‌هایی عمیق پنهان است و ابراز نمی‌شود. در مقابل، همیشه از رابطه‌ی نرم و راحت بین دختر و پدر هم صحبت می‌شود.‌ اما ارتباط من و بابا هیچ‌وقت شبیه این حرف‌ها نبوده است.

 

رابطه‌ای که نودونه درصد دقایقش سکوت مطلق است؛ رابطه‌ای که انگار یک دیوار شیشه‌ایِ قطور، خیلی قطور، بین من و بابا قرار داده؛ دیواری که فقط می‌توانیم از پشتش حرکات و رفتارهای محوی را ببینیم. این رفتارها مبهم و گنگ‌اند؛ تلاش‌هایی که دیده می‌شوند، اما معنای دقیقشان برای هیچ‌کدام‌مان روشن نیست.

 

من نمی‌توانم این دیوار شیشه‌ای را از بین ببرم یا دست‌کم نازک‌ترش کنم. حتی بعید می‌دانم که بتوانم صداهایی ضعیف و لرزان را از آن عبور دهم.

 

یادم می‌آید روزی که قرار بود سقف شیشه‌ای گل‌خانه‌ی حیاط نصب شود، من دست در دست بابا کنارش ایستاده بودم و به بالا نگاه می‌کردم. پررنگ‌بودن این خاطره باعث شده هر وقت خودم را کنار بابا تصور می‌کنم، ناخودآگاه برای گرفتن دستش تلاش کنم و دستم را بالا ببرم تا بتوانم دست‌هایش را بگیرم.

 

به‌جز آن شب عجیب که من و بابا در خیابان‌هایی خلوت راه می‌رفتیم، دنبال مسیر، انگار در حال فرار از آدم‌ها و شرایطی نامعلوم. آن‌جا دستم را دور دست بابا حلقه کردم؛ عجب حسی. و این تنها باری بود که برای رسیدن به دست‌هایش تلاشی نکردم و فقط اراده کافی بود. اما مثل همیشه، درست در بهترین لحظه رویا از خواب پریدم. در آن لحظات هیچ دیواری بین من و بابا قرار نداشت و ترس و دلهره تمام دیوار را بلعیده بود.

 

وقتی سقف شیشه‌ای نصب شد و دیدم چطور بدون هیچ پایه‌ای می‌توان آن را بالای گل‌خانه ثابت نگه داشت، فهمیدم تنها راه شکستن شیشه، ضربه‌زدن به گوشه‌های آن است. من این جمله را از زبان بابا شنیدم و دلم می‌خواست و هم‌چنان می‌خواهد مطمئن بمانم که تنها راه شکستن آن، دسترسی به گوشه‌هاست.

 

اما متوجه نمی‌شدم چطور می‌شود روی شیشه‌ای راه رفت و آن شیشه حتی ترک هم برندارد. تا این‌که اولین پاییز و زمستان آن سال گذشت و تنها راه جمع‌کردن برگ‌ها و خاک‌های روی سقف گل‌خانه، ایستادن روی شیشه و جاروزدن بود.

 

من آن‌جا با ترس روی سقف شیشه‌ای ایستاده بودم و فکر می‌کردم اگر شیشه بشکند و من روی گلدان‌های بزرگ سفالی بیفتم چه می‌شود. بابا پایین بود و مثل همیشه مطمئن می‌گفت هیچ اتفاقی نمی‌افتد.

 

حق با بابا بود و ترسی وجود نداشت حتی اگر روی مرکزی‌ترین نقطه‌ی سقف، جایی که هیچ پایه‌ای وجود نداشت و زیر پایم به‌وضوح دیده می‌شد هم می‌ایستادم شیشه نمی‌شکست، چون خودش آن پایین ایستاده بود.

 

این سکوت عجیب بین من و بابا هم نمی‌شکند. هرچه این دیوار شیشه‌ای قطورتر باشد، تلاش‌ها تارتر و مبهم‌تر دیده می‌شوند و مشت‌کوبیدن بی‌فایده‌تر. گاهی حتی تلاش‌ها نتیجه‌ی معکوس دارند؛ سعی می‌کنم با جسمی سخت شیشه را بتراشم، اما همه‌چیز تارتر می‌شود.

 

وقتی دیوار آن‌قدر بزرگ است که حتی گوشه‌هایش را نمی‌بینم، باید بپذیرم که قرار نیست شکسته شود. باید یاد بگیرم از پشت همان دیوار، آنچه را که باید، منتقل کنم یا زبان تازه‌ای اختراع کنم. باید بتوانم از کسانی که پشت این دیوار گیر نیفتاده‌اند کمک بگیرم، یا بفهمم هر حرکت بابا نشانه‌ی چیست. مثلاً وقتی از راه می‌رسم و جلوی تلویزیون می‌نشینم که معمولاً روشن است اما چیزی برای گفتن ندارد، بابا می‌پرسد: «چه خبر؟»

 

یعنی دارد تلاش می‌کند گوشه‌ها را پیدا کند، اما نمی‌شود که نمی‌شود. شاید این مکالمه ترک کوچکی روی دیوار بیندازد، اما من پیدایش نمی‌کنم؛ یا شاید آن‌قدر سطحی است که از این طرفی که من ایستاده‌ام، دیده نمی‌شود.

 

وقتی موقع عکس گرفتن صدایم می‌زند که بیا کنار من و مامان بایست تا عکس متقارن شود؛ آن‌جاست که شاید باید این جمله را این‌طور ترجمه کنم: دوست دارم دست‌کم توی عکس‌ها همیشه کنار هم باشیم.

 

دلم می‌خواهد این سکوت ممتد را بشکنم و همه‌چیز را همان‌طور که دقیقاً در ذهن دارم بگویم؛ عصبانیت، ناراحتی، دوست‌داشتن و هر چیز دیگری را. یا حداقل بتوانم بدون تلاش و تفسیر بفهمم بابا چه می‌خواهد و دلش می‌خواهد چه اتفاقی بیفتد.

 

همه‌ی این سکوت‌ها من را به این اطمینان رسانده که هر وقت اراده‌ی خواستن چیزی را داشته باشم، تمام تلاش بابا در جهت برآورده شدنش است؛ حتی اگر گفت‌وگویی میان‌مان شکل نگیرد و حتی اگر با آن خواسته مخالف باشد.

 

همین چیزهاست که این سکوت‌ها را قابل‌تحمل، و گاهی حتی دوست‌داشتنی می‌کند؛ و وادارت می‌کند دست از تلاش برای پیداکردن گوشه‌ها برداری، بگذاری دیوار همان‌طور بماند و تو فقط آن‌چه را لازم است، بدانی.

 

من تمام این سال‌ها پشت دیوار ایستاده‌ام، بارها با مشت به آن کوبیده‌ام و تلاش کرده‌ام آن را بشکنم و تنها چون می‌بینم که آن‌طرف دیوار بابا ایستاده‌، مطمئنم اتفاق بدی نمی‌افتد.

 

من نمی‌تونم این دیوار شیشه‌ای را از بین ببرم اما روزی کمی دورتر می‌ایستم و به این دیوار شیشه‌ای نگاه می‌کنم تا گوشه‌ای از آن را پیدا کنم؛ یا آن‌قدر بزرگ می‌شوم که بتوانم از رویش عبور کنم و دستش را بدون تلاش و قدبلندی بگیرم.

زهرا عطارپور
زهرا عطارپور

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.